یک موجود را تصور کنید که خیلی حوصله ی ارتباط برقرار کردن با آدم ها را ندارد. و اگر دست خودش باشد در هفته شاید بیست دقیقه هم با تلفن حرف نزند و اگر یک نفر بیشتر از ده دقیقه در حضورش حرف بزند خمیازه پشت خمیازه است که می کشد و به همین دلیل، در آخر یک چند میلی متری به شعاع دهان این موجود اضافه شده است!
این موجود دقیقا “اینجانب” است! واقعا بیشترین ویژگی که در آدمها اذیتم می کند پر حرفی است. و هنوز که هنوز است نمی دانم آدمها این همه حرف را از کجایشان تولید می کنند! چون خودم موقع حرف زدن رسما لال میشوم! البته همه ی این ها مربوط می شود به زمانی که موضوع حرف زدن ، شخصی و در مورد امور احساسی و روز مره و این هاست. ولی در مورد مسائل جدی کم نمی آورم ماشالله!
و این پرحرفی وقتی بیشتر آزار دهنده می شود که تلفنی باشد. یعنی واقعا خدا یک در دنیا صد در آخرت بدهد به سازنده ی “کالر آی دی” های تلفن!!! که اگر نبودند و نمی ساختند این پدیده ی بسیار پر فایده را امثال من باید رسما” روزانه کار و زندگی شان تعطیل می شد. اگر روزانه بیست بار تلفن خانه زنگ بزند من شاید یک یا دوبارش را جواب می دهم. چون از شماره تلفن ها می فهمم بقیه کار ضروری ندارند و فقط مثلا برای احوالپرسی زنگ می زنند که کار از احوالپرسی دو سه دقیقه ای می رسد به تعریف بی اهمیت ترین مسائلی که برای طرف اتفاق افتاده و هیچ ربطی به من ندارد! مثلا دوست دوران دبیرستانش را در کوچه دیده و رویشان را کرده اند آن طرف و رد شده اند و هر هر در دلش خندیده که محلش نگذاشته! یا دختر دایی اش رفته خرید فلان پاساژ و “گلزار” را دیده با دوست دخترش که چقدر بی ریخت بوده! و من مجبورم هی بیخودی بگویم : اِاِاِ….چه جالب! یا الکی بخندم و عکس العمل های غیر واقعی نشان دهم. حتی با اینکه مثلا تذکر می دهم که کار دارم یا باید از خانه بروم بیرون باز هم انگار نه انگار.
امروز که شاهکار بود. تلفن پشت تلفن. بدبختی چون مامان خانم هم خانه تشریف داشتند نمی توانستم با کالر آی دی تلفن ها را گلچین کنم. چون از نظر ایشان کار بسیار ناپسندی است و سوءاستفاده از تکنولوژی محسوب می شود!
و حالا چند پیشنهاد برای دوستانی که چانه شان هزار ماشالله گرم است در جهت حمایت از دوستانی که مثل منند! :
-
لطفا حداقل در ساعتهای بعد از ظهر تماس نگیرید و بگذارید یک ساعت سرمان را بگذاریم و بمیریم!
-
لطفا اول تلفن بپرسید وقت داری حرف بزنی تا بنده ی خدا اگر کاری داشت رویش بشود بگوید کار دارم!
-
لطفا وسط سریالهای پر طرفدار تماس نگیرید. اگر نمی دانید کدام سریالها پرطرفدار است کافیست به میزان پیام بازرگانی ای که بین سریال پخش می شود توجه کنید!
-
لطفا بین مکالمه یک آنتراک جهت رفتن به دستشویی به طرفتان بدهید!
-
لطفا یک سنسور حساس به بوی سوختگی در بینی خود کار بگذارید تا حداقل اگر به طرف رحم نمی کنید به تلفن خودتان رحم کنید!
-
لطفا یک کمی به میزان جذابیت حرفهایی که می زنید برای طرف مقابلتان توجه کنید!
-
لطفا یک روز به دوستانتان فرصت استراحت بدهید و زنگ نزنید. فقط یک روز!
با تشکر!
همه اش از اول تا آخر یک تلفن بود. یک تلفن که قبلش احساس خوبی داشتم به خاطر این تصمیم ولی از لحظه ی قطع کردن ، یک بغض بیخ گلویم را گرفته و هنوز ول نکرده.
قره قروتم را از داخل یخچال برمیدارم.به خیال خامم برای سرخوش شدن و فراموش کردن گندی که زدم.
می روم در اتاقم. می نشینم روی تخت و مچاله میشوم زیر پتو. قره قروت را می مکم. بغض می کنم … بغض… بغض… یک تکه ی بزرگ قره قروت را بدون مکیدن قورت می دهم. فکر کنم جا خوش کرده کنار بغضم. خیال ندارد برود پایین. نمی دانم کدامشان برنده می شود. وقتی اشکها یکهو از چشمم سرازیر می شوند می فهمم قره قروت بالاخره کار خودش را کرد. راهش را گرفت و رفت. حالا من ماندم با بغضی که ترکیده و اشکهایی که نمی دانم تا چند شب باید پنهانشان کنم با این عادت بدی که مامان دارد که هیچ وقت خدا در نمی زند وقتی می خواهد بیاید به اتاقم. کاش دلم می آمد در را قفل کنم و داد بزنم:ولم کنین
*این قضیه هیچ ربطی به عاشقانه جات (!) نداره. یه اشتباه وحشتناک مرتکب شدم. همین.
توجه : اگه فونت متن ریزه و نمی تونین بخونین یه راه حل ساده داره. با انگشت یه دست رو دکمه ی کنترل ( Ctrl ) کیبورد فشار بدین و با انگشت دست دیگتون غلتونک موس رو حرکت بدین تا فونت ها درشت بشن! راستش هر کاری می کنم این وردپرس بهم اجازه نمیده فونتم رو درشت کنم! حتی کپی از برنامه ی وُرد رو هم امتحان کردم. اون اوایل کار میکرد ولی الان وقتی از وُرد کپی می کنم اینجا همینجوری که می بینین ظاهر میشه :(
اول نوشت: قبول دارم مساله ای می خوام در موردش بنویسم تا حدود زیادی حل شده و خیلی ها این فکر غلط رو اصلاح کردن. اما دقیقا به همین دلیل، افراد کمی که هنوز تابع این افکار سنتی هستن بیشتر به چشم میان. شاید یه جورایی واسه دل اونا این پست رو گذاشتم!
از معدود روزهایی بود که دلم می خواست وقتی سوار اتوبوس می شوم یک هم صحبت پیدا کنم. نه حوصله ی ام تری پلیر و صدای سوزناک چاوشی را داشتم نه حوصله ی ” رویداد × هفته ” های همشهری جوان. به ایستگاه که رسیدم تک تک افراد را زیر نظر گرفتم ببینم از بچه های دانشگاه کسی هست یا نه. ولی حتی از مگس های دانشگاه هم هیچ کدام آن حوالی پر نمی زدند! اتوبوس که آمد رفتم سر جای همیشگی خودم یعنی صندلی اول کنار پنجره نشستم و با بی حوصلگی ام پی تری را روشن کردم و چشمهایم را بستم: آهای همیشه و هنوز قلبم… خبر داری داره میسوزه قلبم؟ …
یکهو یک نفر کنارم نشست یعنی در واقع خودش را روی صندلی کوباند که باعث شد نیم متر از جا بپرم. منتظر بودم یک خانم درشت اندام را ببینم اما دیدم یک خانم مسن خیلی ریزه میزه کنارم نشسته. برگشت و گفت: مردم از خستگی. همینکه برگشت به طرفم از زیبایی چهره اش ماتم برد. تصور کنید پیرزنی دست کم 75 ساله چشم های آبی درشت و پوست سفید با موهای نقره ای. با وجود چین و چروک زیاد انگار هیچ چیز از زیبایی کم نداشت. روسری سفید با حاشیه و گل های ریز صورتی و مانتو و شلوار شیری و کیف کرم. یک جورهایی اعتماد به نفسم کم شد.نگاهی به سر و وضع خودم انداختم. تا حالا نشده بود خودم را با کسی مقایسه کنم. نه از سر غرور بلکه اصلا لزومی به این کار نمی بینم. ولی این خانم واقعا من را دستپاچه کرده بود! هنوز تو فکر بودم که یک دختر چادری هم سن و سال خودم سوار اتوبوس شد. چون جا نبود همانجا روبروی ما ایستاد. حسابی رویش را گرفته بود و تقریبا فقط بینی کوچکش از چادر بیرون بود. یک بار که چادر را از سر برداشت تا مرتب کند دیدم از آن اصلاح لازم های درجه یک است. چشم های درشت و پوست سبزه و لب های خوش حالت ولی صورت بسیار پر مو. داشتم فکر می کردم چقدر ناز می شود وقتی اصلاح کند اما حیف….که یکهو خانم بغل دستی ام کله اش را چسباند در گوشم و گفت : “مثلا که چی؟” خنده ام گرفته بود . با تعجب و خنده پرسیدم: ” چی که چی؟! “ گفت: “این همه تعصب” و با گوشه ی چشم اشاره ای به دختر مورد نظر کرد. من هم که داشتم دقیقا به همان موضوع فکر می کردم و یک نفس عمیق شبیه به آه کشیدم و گفتم ” نمی دونم والا. حتما خونوادش اجازه نمیدن اصلاح کنه. ” گفت : “خونوادش فکر روحیه ی این بچه رو نمی کنن؟ فکر نمی کنن این می خواد تو این جامعه رفت و آمد کنه؟ فکر نمی کنن این چیزا دیگه الان ارزش نیست؟ آخه کجای اسلام گفته حفظ سبیل نشونه ی ایمانه؟ اگه ایمانه چرا بعد ازدواج اشکال نداره که اصلاح کنه؟ تا وقتی جوونه و می تونه از زیباییش لذت ببره باید اسیر این افکار کورکورانه باشه بعد که رسید به سن من هم که زیبایی براش نمی مونه.” گفتم :” اگه همه مث شما باشن که غصه ندارن ” یه لبخند تلخ زد و گفت : ” من؟ کجاشو دیدی؟ دیگه چیزی برام نمونده. هر پسری منو می دید از هوش میرفت! ” بعد که از فکر و خیال اومد بیرون گفت: ” میدونی از چی دلم میسوزه؟ یکی از فامیلامون که هم سن و سال شماهاست به خاطر همین تعصبایی که خونوادش داشتن اصلاح نمی کرد. دختر مثل دسته ی گل. یه خواستگار براش اومد افتضاح.دیدم می خواد قبول کنه. کلی باهاش حرف زدم که پشیمونش کنم .گفت من تصمیممو گرفتم. دیگه نمی تونم این چهره رو تحمل کنم. ازدواج می کنم که از شر این چهره ی زشت راحت شم. هر وقت از خونه میرم بیرون تا وقتی برگردم نفسم بند میاد از بس می ترسم دختر و پسرای جوون و خوشگل نگاهم کنن و متلک بگن. بعد از ازدواج یه بهونه پیدا می کنم و طلاق می گیرم چون می دونم این پسر به درد من نمی خوره.رفتم کلی با پدر مادرش حرف زدم که بچه تون می خواد به این دلیل ازدواج کنه. بذارین صورتشو اصلاح کنه که همچین تصمیم بچه گانه ای نگیره. ولی اینقدر کوته فکر بودن که… دختره بعد از دو ماه طلاق گرفت و الان تو اول جوونیش بیوه شده. حالا باید بشینه با مشکلات بیوه بودن تو این جامعه ی مریض بسوزه و بسازه.. “
خیلی حالم گرفته شده بود. پیش خودم گفتم: “عجب تصمیم بچگانه ای! واقعا ارزششو داشت؟ نمی دونم شاید واقعا براش قابل تحمل نبوده. ولی الان حتما پشیمونه”
یه نگاه به دختر چادری انداختم. دلم می خواست یک جوری می رفتم پیشش و سر صحبت را باز می کردم و بهش می گفتم: “خودت اینجوری خواستی یا پدر و مادرت مجبورت کردن؟” دلم می خواست بهش بگم:” تو زندگی خودتو داری. نذار کسی شادابی و طراوت و زیبایی جوونی رو ازت بگیره.” دلم می خواست بهش بگم:”با حرف زدن و دلیلای منطقی پدر و مادرتو قانع کن. تو نباید با اعتقاد اونا زندگی کنی. نباید ازخواسته ی اشتباه اونا اطاعت کنی.اصلا با کدوم دلیل عقلی موی صورت نشونه ی نجابت توئه؟” دلم می خواست…
نکته: منظوراصلی این پست فقط و فقط قضیه اصلاح کردن بود و بس. اصلا ربطی به حجاب و چادر و …. نداشت.
برق رفته اما آدم عاقل از کوچکترین فرصتهایش استفاده ی مفید می کند. حالا بماند که من عاقل هستم یا نه. شما هم خیلی پیگیر نباشید در این رابطه!
خانه در ظلمات فرو رفته. متاسفانه تنها هم هستم. فقط یک دستگاه روشنایی اضطراری روشن است و من نمی دانم اگر شارژش تمام شود باید چه گلی به سرم بگیرم! چون بدبختانه ترس از تاریکی دارم . البته فقط کمی! با این حال استفاده ی مفیدم این است که با همان روشنایی اندک مشغول کتاب خواندن می شوم. ولی اینقدر قدرت تخیلم شدت گرفته که حس می کنم کسی دستش را از پشت مبلی که نشسته ام دارد می آورد بیخ گلویم و برق درخشان چاقویش را در زیر چانه ام مشاهده می کنم! از آن طرف هم صدای انداختن کلید در قفل در می آید و چون کلید مال این قفل نیست طرف دارد با زور در را باز می کند ولی چون می بیند که قفل ما با حال تر از این حرفهاست و به این راحتیها دم به تله نمی دهد بی خیال می شود و با گفتن “شِت ” می رود پی کارش! (از این قسمت مشخص شد که آدم وقتی در شرایط ترس قرار می گیرد بیشتر، دیالوگهای خارجی در ذهنش رژه می رود چون ما فیلم درست حسابی ایرانی در ژانر وحشت نداریم! ) کمی که می گذرد یک دست تقریبا خونی را می بینم که از پشت شیشه می کوبد به پنجره. کم کم کله ی صاحب دست هم دارد می آید بالا که رویم را بر می گردانم و به خودم می گویم : “خجالت بکش! بس کن این فکرای مزخرفو!”
کمی هم احتیاج به دستشویی دارم ولی حرفش را هم نزنید که در این تاریکی بروم داخل جایی که معمولا در فیلم ها بیشتر قتل ها آنجا اتفاق می افتد! پس تحمل می کنم و سعی می کنم با تمرکز، احساسات ناخوشایند را از خود دور کنم. سرم را بالا می آورم که کمی گردنم استراحت کند. یک جیغ مایل به بنفش در گلویم خفه می شود. ” اون چیه ته راهرو داره تکون می خوره؟ ” سرم را می اندازم پایین و چشمانم را می بندم.ترجیح می دهم دیگر نه چپ و راست را نگاه کنم نه دوردست را ( نه که خونه ی ما قصره واسه همین دور دست داره!! )
سعی می کنم به چیزهای خوب فکر کنم. ولی نمی دانم چرا هر وقت می خواهم این کار را بکنم هیچ چیز خوبی یادم نمی آید! ولی انگار واقعا یک صداهایی می آید. چشمهایم هنوز بسته است و جرات باز کردنشان را ندارم. ” خدایا اینا کی ان دارن پچ پچ می کنن؟ ” ترجیح می دهم همان طور چشم بسته خودم را از پنجره پرت کنم پایین تا هیچ وقت نفهمم چه کسانی در خانه ی ما مشغول پچ پچ هستند! بالاخره بازور و درماندگی چشمهایم را باز می کنم و با دیدن منظره ی اطراف دلم می خواهد سرم را در جا بزنم توی دیوار به خاطر اینکه نزدیک یک ربع خودم را چشم بسته سرکار گذاشته بودم! بله برقها آمده بود و صدای پچ پچ از تلویزیون بود که ظاهرا قبل از رفتن برقها روشن بوده!
می دانید؟ کلا قدرت تخیل برای افراد بی اعصابی مثل اینجانب بسیار چیز مزخرفی است که دو نتیجه دارد:
یا طرف کارش به بیمارستان روانی می کشد.
یا خیلی اگر به اعصابش مسلط باشد می رود سراغ ژانر وحشت و از این قدرت تخیل در داستان نویسی و فیلم و سایر هنرها استفاده ی مثلا مفید می کند و کار مخاطبین بیچاره را به بیمارستان روانی می کشاند!
نتیجه اینکه قدرت تخیل اصلا قدرت خوبی نیست و آدم در این زمینه ضعیف و ناتوان باشد بهتر است!
پایان!
متن نامه ی زیر از وبلاگ بلاگ نوشت ; اگر شما هم به این تصمیم اعتراض دارید ضمن انتشار این نامه در وبلاگ خود به نویسنده ی بلاگ نوشت اعلام کنید تا نام شما را به لیست معترضین اضافه کند تا همراه با ترجمه این نامه برای رویترز ارسال شود.
جناب آقای کریستوف پلایتگین؛
ریاست محترم بازرگانی بنگاه رسانهای رویترز؛
با سلام!
شنیدن خبر اهدای جایزه محمد امین به وبلاگ نویسان ایرانی، به خاطر «تعهد، شجاعت و فداکاری آنها تحت شرایط جانفرسا و فشارهای فوقالعاده در حین پوشش دادن اخبار انتخابات ریاستجمهوری» به اندازهی تلخیِ اهدای این جایزه به سرکار خانم دلبر توکلی، به عنوان نماینده وبلاگ نویسان، مسرّت بخش بود!
شکی نیست بلاگ نویسانی که در طول دوره سانسور شدید رسانهها، زندگیشان را برای خبررسانی از وضعیت ملتهب ایران، قمار میکردند، شایسته دریافت این جایزه هستند، اما باید از خود پرسید که آیا بلاگنویسی که حتی در این دوره، وبلاگش با موضوعات دیگر هم به روز نشده، میتواند شایسته نمایندگی از این قشر، جهت دریافت نشان شجاعت باشد؟!
مگر نبودند بلاگنویسانی همچون سمیه توحیدلو ، وحید آنلاین ، حنیف مزروعی ، مهدی محسنی و… که در این راه دربند شده اند و در به در گردیدهاند؟! آیا اهدای این جایزه، به نویسنده وبلاگ “خانه دلبر” – که به صراحت میتوان گفت اکثریت قاطع بلاگنویسان و بلاگخوانان فارسی، وی را تا این زمان نمیشناختند! – نوعی کم ارزش جلوه دادن تلاش این عزیزان نیست؟! آیا بهتر نبود، که اصلاً این جایزه به شخص خاصی اهدا نمیشد تا اینکه به دم دستترین فرد تعلق گیرد؟!
انتظار جامعه بلاگ نویسان ایرانی، از رویترز بیش از اینها بود! حداقلش اینکه وبلاگِ شخصی را که به عنوان نماینده بلاگستان، معرفی کردهاید از نظر میگذراندید!
حقیر و بسیاری دیگر از بلاگنویسان ایرانی، خواستار شنیدن عذرخواهی رسمی رویترز به دلیلِ خبط پیش آمده هستیم.
اول نوشت: می دانم خودم توصیه های ننه مژده را رعایت نکرده ام ! و در این پست خیلی پرچانگی کرده ام. اما باور کنید این مساله خیلی مهم است و بیشتر از اینها جای بحث دارد. هروقت حوصله داشتید این پست را بخوانید. نظر هم ندادید مهم نیست. مهم فکر کردن به این مطلب است.
***********************
پستِ مثلا محرمانه را به صورت کامل همراه با نظرات می توانید اینجا ببینید. رمز را هم برداشتم چون حالا شده وقت نتیجه گیری و هدفم از این کار مشخص میشود و دیگر احتیاجی به رمز نیست. فقط حیف که خیلی از توضیحات خیلی خوب دوستان خصوصی بود. از همه ی شما به خاطر شرکت در این نظرسنجی خیلی خیلی ممنونم.
کلا 71 نفر به سوال جواب دادند. البته پاسخ خودم یعنی گزینه ی 3 را قاطی درصدها نکرده ام!
از این تعداد ،
15.7 % گزینه ی 1
14.8% گزینه ی 2
18.8% گزینه ی 3
31.6% گزینه ی 4
17.4% گزینه ی 5
1.4% گزینه ی 6
را انتخاب کردند. یعنی بیشتر از همه با این عبارت موافق بودند که : تجربه س.کس قبل از ازدواج ضررهایش بیشتر است و بهتر است از آن صرفنظر شود. من تنها هدفم از این نظرسنجی این بود که شما اول به این موضوع فکر کنید تا پیش زمینه ی ذهنی در این مورد داشته باشید و من حرف اصلی ام را بگویم. انتخاب زیاد گزینه ی 4 چه چیزی را نشان می دهد؟ اینکه ما با این امر کلا موافقیم اما از عواقب احتمالی آن میترسیم. عواقب احتمالی چه چیزهایی می تواند باشد؟ فهمیدن اطرافیان و طرد شدن یا برخورد بد آنها ، وابستگی به فرد مورد نظر از نظر عاطفی و ضربه روحی خوردن در صورت جدایی ، از بین رفتن بکارت برای دختران و نتایج آن که احتیاجی به گفتن نیست و …..
آیا اگر جامعه ی ما و فرهنگ ما این محدودیت را نداشت باز شما گزینه 4 را انتخاب می کردید؟ یعنی اگر جامعه و اطرافیان این ترس را در شما ایجاد نمی کردند باز ضررها بیشتر از حسن بود؟ نه! تنها ضرر همان وابستگی بود که کاملا شخصی است و هرکسی بنا به تحمل و ظرفیتی که دارد باید تصمیم می گرفت که این راه را انتخاب بکند یا نه. اما جامعه و خانواده کاری به کار او نداشتند. شاید شما در پاسخ دادن به این سوال از فاکتور مذهب چشم پوشی کردید اما قبول کنید که بیشتر شما نتوانستید عرف را فراموش کنید چون ما با فرهنگمان چه قبولش داشته باشیم چه نه هر لحظه نفس می کشیم. و درصد بیشتر پاسخ 4 این مطلب را تایید می کند.
ما اگر می خواهیم ازدواج کنیم باید اطلاعات خوبی در مورد مسائل ج.نسی خودمان و جنس مخالفمان داشته باشیم. داشتن تجربه های س.کسی حساب شده به ما کمک می کند بتوانیم رمز داشتن یک رابطه ی موفق زناشویی را کشف کنیم. اما چیزی که مسلم است این امر در ایران به دلایل شرعی و عرفی خیلی خیلی محدود است و اگر حتی به خیلی ها هم ثابت شود که کار درستی است باز از دیگران پنهان میشود چون کلیت جامعه آن را به عنوان فساد در نظر می گیرد و یکی از پیامدهای همین باورغلط این است که دو طرف بعد ازدواج دیگر نمی توانند به هم اعتماد کنند. پس چه کار باید کرد؟ اگر ما با مطالعه و تحقیق به درستی این کار مطمئن شدیم تنها وظیفه مان اشاعه این فرهنگ و تغییرات تدریجی ای است که با رفتار مناسب خود در باورهای سنتی ایجاد می کنیم. این کار یک روز و دو روز نیست. بلکه شاید سالها طول بکشد تا لزوم این کار بر همه روشن شود.
حالا من چطور به این نتیجه رسیدم؟
اولین بار وقتی توجهم به این مساله جلب شد که یک کارشناس خانواده در تلویزیون گفت : طبق آمار در ایران بیش از 70 درصد جدایی ها و مشکلات زناشویی به طور مستقیم به مسائل ج.نسی مربوط می شود. مجری برنامه یکهو به تته پته افتاد و نگذاشت کارشناس بحث را ادامه دهد. همان موقع به این فکر کردم که چقدر جالب! همین الان مجری با این کارش ثابت کرد که حرف کارشناس واقعا درست است. چون وقتی رسانه های عمومی همیشه با یک خط قرمز پر رنگ این مساله را یک راز سر به مهر باقی گذاشته اند تا هر کس خودش وقتی زمانش رسید آن را کشف کند! و هیچ آموزش صحیحی در زمینه ی این مسائل چه از جهت روانی و چه جنبه های بهداشتی و پزشکی وجود ندارد کاملا این نتیجه و این آمار طبیعی به نظر می رسد.
یک فلش بک و دو مثال در این زمینه
سال اول دبیرستان سر کلاس معارف: خانم دبیر معارف که یک محقق و استاد دانشگاه هم هست دارد در مورد شرایط ازدواج و ملاک ها و غیره برایمان توضیح می دهد. طبق معمول نیشمان باز است و دارد خوش خوشانمان می شود! تا اینکه کم کم بحث رسید به جاهای خط قرمزی! می گوید: بعضی مسائل به طور کلی پیش از ازدواج خیلی باید مورد توجه قرار گیرند. چون در دوام زندگی به طور مستقیم دخیل است. مثلا درست است که نباید به ظاهر افراد بیش از اندازه اهمیت داد اما اندام فرد مورد نظرتان اگر مورد پسندتان نیست ساده از کنارش نگذرید چون این قضیه بیشتر به مسائل ج.نسی ربط پیدا می کند و مسائل ج.نسی بیشتر از آنچه فکرش را می کنید در موفقیت زندگیتان تاثیر گذار است. چون این نیازی است که اگر خوب برطرف نشود به روان خانواده آسیب می زند و زن و شوهر در مسائل دیگر هم نمی توانند به هم دل خوش کنند و کنار هم باشند. یکهو خانم دبیر یک چیزی می گوید که اگر مقدور بود حتما شاخ در می آوردیم : به خاطر اهمیتی که اسلام برای پایداری و حفظ خانواده قائل است دستورات ریز و مهمی دارد که خیلی از آنها در طول سالها به خاطر تضاد با عرف کم کم محو و نابود شده اند. برخلاف اینکه خیلی ها می گویند عرف ما حاصل دین ماست اما خیلی وقتها این دین ماست که در عرف ما حل شده. یکی از مسائل این است: در حضور یکی از محارم دو طرف قبل از محرمیت دختر و پسر اگر بخواهند حق دارند بدن بر.هنه همدیگر را کامل ببینند!!! البته این علامت تعجب ها مربوط می شود به میزان تعجبم در آن روزها. اما با توجه به دیده ها و شنیده های سالهای بعد الان حتی یک علامت تعجب هم برای آن جمله لازم نیست! چون به این نتیجه رسیده ام که کاملا درست است. همانطور که در چهره ی هر فرد ممکن است اشکالی باشد که طرف مقابل نپسندد در اندام هم همین قضیه صدق می کند. این را گفتم برای نشان دادن تاثیر شدید فرهنگ و عرف بر همه ی جوانب بخصوص ازدواج.
بعدها با مسائلی برخورد کردم مثل روانشناسی س . ک. س که در آن اشاره شده بود به حالتهای افراد در حین انجام این عمل که گاهی در دو طرف کاملا متضاد است. مثلا کسانی که حرکات تند و نسبتا خشن از خود بروز می دهند یا کسانی که تمام مدت آرام هستند. و توضیح داده شده بود که حالتهای س ک.س.ی باید به طور کلی مکمل هم باشند اما اگر خیلی با هم در تضاد باشند مشکلات جدی در رابطه ایجاد می شود و هیچ یک از دو طرف ار.ضا نمی شوند.
مثال1: زن و شوهری که زن خیلی دیر تحریک میشد و احتیاج داشت به س.کس آرام و نوازشهای طولانی تا به نقطه ارگا.سم برسد و مرد همان لحظات اول تحریک می شد و با حرکات سریع س.کس را تمام می کرد بدون اینکه بتواند همسرش را در این لذت سهیم کند. کار این زن و شوهر بعد از 3 سال به جدایی کشید. چرا؟ جواب ساده است: چون زن هرگز لذت واقعی را در س.کس تجربه نکرد و چون ار.ضا نمیشد بر اثر عدم تعادل در ترشح هورمونهای ج.نسی، عصبی و زود رنج شده بود و کوچترین مسائل و اختلافات او را به واکنش های غیر منطقی وادار می کرد. واکنشهایی که مسلما برای مرد ناخوشایند بود و مشاجره های طولانی و بی نتیجه زندگی آنها را جهنم کرد. قبل از ازدواج برای آنها به دلیل مسائل شرعی امکان نداشت حالت های س.کسی خود را با هم امتحان کنند. یعنی حتی فکرش هم به ذهنشان خطور نکرده بود. مثل بیشتر زوجهای جوان ایرانی. ولی نکته ی تاسف برانگیز اینجاست که آنقدربه این مسائل کم اهمیت داده می شود که حتی برای نجات زندگیشان هم حاضر نشدند به متخصصی در این زمینه مراجعه کنند تا شاید مشکلشان برای همیشه برطرف شود. نتیجه: مهمتر از مسائل شرعی ، این عرف ماست که توجه به این مسائل را تقبیح کرده والا چه اشکالی دارد زن و شوهر برای حل مشکلشان نزد متخصص می رفتند؟ ولی طبق معمول: مسائل ج.نسی = ریختن آبرو و داشتن شرم و حیا ! = خط قرمز
مثال 2: زن و شوهری بلافاصله بعد از ازدواج متوجه می شوند که مرد دچار ناتوانی در انجام س.ک.س است. البته او ناتوان ج.نسی محسوب نمی شود اما در انجام این عمل دچار نقص است. این روزها در حال رفت و آمد در دادگاه های خانواده هستند… بر اثر فشار ج.نسی و روانی که از این جنبه به هر دو وارد می شود هیچ کدام حتی یادشان نمی آید که همدیگر را بیشتر از جان دوست داشته اند! حتی می دانم یک بار کارشان به کتک کاری هم رسیده. متاسفانه این دو نفر حتی به چندین متخصص هم مراجعه کردند اما برای این مشکل هنوز راه درمان قطعی وجود ندارد.
حالا به این فکر کنید که زوج های این دو مثال ، قبل از ازدواج س.کس را تجربه کرده بودند. فکر نمی کنید 2 تا طلاق کمتر اتفاق می افتاد؟ نگویید قبل از ازدواج عاشق بودند و ساده از این قضیه می گذشتند و باز کارشان به طلاق می کشید. نه. قبول ندارم. چون انگیزه ج.نسی یکی از اصلی ترین انگیزه ها برای هر کسی است و اگر در فرد مورد نظرش این جنبه را کامل نبیند مسلما او را انتخاب نمی کند.
حالا بیاییم فکر کنیم…
بیش از 70 درصد طلاق در ایران به مسائل ج.نسی مربوط می شود…به غرب می گویند فاسد. چرا؟ چون دختر و پسری همدیگر را برای دوستی انتخاب می کنند مدتی با هم زندگی می کنند تا ببینند در زندگی مشترک از هر لحاظ با هم سازگاری دارند یا نه. اما در ایران به خدا توکل می کنند و می گویند انشالله که همه چیز درست است و یکهو عقد می کنند و می روند زیر یک سقف. ( متاسفانه بیشتر موقع ها نمی دانیم کی باید بگوییم انشالله و به خدا توکل کنیم ) نتیجه : غرب فاسد است .آنها کم ازدواج می کنند اما طلاقهایشان نسبت به تعداد ازدواج ها بسیار کم است. اما ما فاسد نیستیم . تند تند ازدواج می کنیم و تند تند طلاق میگیریم….واقعا راه درست چیست؟
قصد من فقط و فقط این بود که کمی بیشتر در مورد این قضیه فکر کنیم. حداقل همین ما چند نفری که این مطلب را فهمیدیم با چشم بازتر راهمان را ادامه دهیم. چرا احساس خودمان و خانواده هایمان ، فرزندهای احتمالی آینده مان باید فدای عرف و شرعی شوند که با عقلمان و با مشاهدات عینیمان در تناقض است؟
پی نوشت: من هیچ توهینی به دین و شرع نکردم و نمی کنم. خودم نماز می خوانم آن هم با عشق! پس به مذهبی ها برنخورد لطفا. من می گویم اگر پیروی از دستورات دین باید باعث دوام خانواده شود پس این از هم گسیختگی که 70 درصدش مربوط است به تبعیت از دستورات دین چیست؟ آیا بخشی از دین پنهان نشده است؟ تحریف نشده است؟ آیا بحث صیغه که یک کلاه شرعی گنده و زشت است در پی همین لزوم به وجود نیامده؟ در واقع یک جور انحراف از چیزی که باید باشد. مثلا این صیغه های یک ساعته… آیا اگر این کار گناه باشد صیغه تمام زشتی اش را پاک می کند و تبدیل به ثوابش می کند؟ واقعا صیغه هایی که به قصد این کار انجام می شود چه تاثیری در محدود کردن این روابط دارد؟ پس بهتر است خودمان را گول نزنیم.
آخر همه ی این حرفها من فکر می کنم چیزی که دبیر معارف اول دبیرستان من می گفت با عقل جور در می آید. نه؟

اول نوشت : هنوز چند نفری جواباشونو نگفتن و چند نفر هم همین امروز ازم رمز گرفتن. بهتر دیدم یه پست جدید بنویسم تا یه فاصله ایجاد بشه و نتیجه گیری رو پست بعد انجام بدم. البته تو گیر و دار وبلاگ جدیدم تو وردپرس هم هستم. احتمالا پست بعدی تشریف میارین اونجا.
و اما بازی وبلاگی ای که نقش و نگار عزیزم دعوتم کرده : نامه به خانم برومند به خاطر همکاری ای که قراره با صدا و سیما برای ساخت سریال ” گربه های ایرانی ” داشته باشن. قضیه اینه که ما از هنرمندایی مثل ایشون توقع داریم حداقل تا مدتی که تلویزیون اینقدر برنامه هاش پر از دروغ و فریبه به نشونه ی اعتراض فعالیتشونو متوقف کنن…
سلام خانم برومند هنرمند دوست داشتنی و کارگردان سریالهای خاطره انگیز و پر از صمیمیت و صداقت
بله صمیمیت و صداقت. مهمترین ویژگی سریالهای شماست. برای من مدرسه موشها و سریالهای آرایشگاه زیبا ، زی زی گولو ،خانه ی ما ، هتل و …. یاداور خاطرات خوشی ست. یاداور خنده های از ته دل. یاداور اشکها و بغض های یواشکی که می خواستم بقیه ی اعضای خانواده نبینند.
بگذریم. تعریف از هنر شما جای خود دارد که اگر بخواهم اینجا بگویم مثنوی هفتاد من را می گذارد در جیبش! حرف این نامه حرف دیگریست. حرف سخت ، دردآلود و پیچیده ای نیست. ولی از دلهای آغشته از درد بر می آید. دلهایی که در این چند ماه خونین شد و دیگر نه تنها سریالهای شما بلکه هیچ کدام از بهانه های کوچک و ساده ی قبل ، لب صاحبان این دلهای خونین را به خنده های از ته دل باز نخواهد کرد. اینکه بنشینیم مثل قبل ، راحت و بی دغدغه سریال ببینیم و بخندیم اشکالی ندارد. خیلی هم خوب است. اما خانم برومند جای سریالهای صمیمی و صادق شما در صدا و سیما نیست. حیفمان می آید هنر شما قاطی برنامه های آلوده به دروغ پخش شود. آن هم نه هر دروغی. دروغهایی که حاصلش سرخوردگی بود و نفرت. خون بود و اشک. حیفمان می آید اسم شما را از پشت صفحه ی شیشه ای تلویزیون و در تیتراژ سریال متعلق به سیمای جمهوری اسلامی ایران ببینیم. خانم برومند حیف است. ارزش هنر شما بیشتر از اینهاست. باور کنید.
با دل مردم همراه شوید و این بار هنرتان را در این کار به رخ بکشید. ما هم با شماییم…
مدعوین محترم! : سمانه ، مستر افشین ، خانم مارپل ، کامیار ، پرستوک ، گیلدا ، طلایه دار ، داش آکل ،دختر حاجی ، هاD ، رهای سال صفری
دوستان لازم نیست نامه ی بلند بالایی باشه . مثلا دختر حاجی جان که عادت نداری پستهای طولانی بذاری چند خط هم کافیه. مهم حرفیه که باید زده بشه!
سوالی چند گزینه ای را طرح می کنم و جوابش را قرار است تحلیل کنم و برای پست بعد یک نتیجه گیری کنم. مسلما” تحلیل من یک تحلیل کاملا غیر کارشناسی و “من در آوردی” است و چیز مزخرفی از آب در می آید اما می خواهم خودم یک چیزهایی دستم بیاید! فقط برای اینکه هرچه کمتر مزخرف شود شما لطف کنید خوب فکر کنید و بعد جواب بدهید. آهان ! راستی چون فکر می کنم نتایج جالبی به دست بیاید به دوست و آشناهای وبلاگی با جنبه هم اگر بگویید بیایند و به این سوال جواب دهند بد نیست. هر کس دوست ندارد همه جوابش را بفهمند بدون نام جواب بدهد.
سوال: بدون در نظر گرفتن محدودیت های عرفی و مذهبی ، نظرتان در مورد تجربه ی س.ک.س قبل از ازدواج چیست . یعنی فکر می کنید عقلا” کدام جواب درست تر است؟ – وقتی می گویم قبل از ازدواج یعنی با فردی که هیچ معلوم نیست ازدواج با او انجام شود یا نه. (گزینه ای را که واقعا به آن اعتقاد دارید انتخاب کنید).
پاسخها :
1- اصلا لزومی ندارد.
2- کاملا ضروری است هر وقت این نیاز احساس شد نباید خودمان را محدود کنیم.
3- کاملا ضروری است اما فقط در حدی که رفتارهای جنسی خود را بشناسیم.
4- نباشد بهتر است چون ضررش بیشتر از فایده اش است.
5- باشد بهتر است ( با همان توضیح شماره ۳ ) ولی خیلی هم مهم نیست.
6- س.ک.س بعد از ازدواج هم لزومی ندارد چه برسد قبل ازدواج. ( لطفا برای خنده این گزینه را انتخاب نکنید. منظور من جدی است! )
کافی است به شماره مورد نظرتان اشاره کنید. پیشاپیش از پاسختان ممنونم.
اول نوشت: همه برایش دعا می کنیم. با تمام قلبمان…
http://mrsglamour.blogfa.com/post-281.aspx
خوب، عماد از وبلاگ بالا بلاگ منو به بازی وبلاگی ” خاطره ای از روز اول مهر ” دعوت کرده. ممنونم.
کلاس پنجم دبستان – روز اول مهر
آن روز صبح ، من و دوستم سمانه که می شد گفت یک روح بودیم در دو بدن در حالیکه از خانه تا مدرسه بپر بپر می کردیم و به تمام کاسب های سحرخیز محل سلام می دادیم با خوشحالی راهی مدرسه بودیم. از سالهای پیش جزو شاگرد اولهای مدرسه بودیم و مدیر و ناظم حسابی هوای هر دویمان را داشتند و از این بابت خیالمان راحت بود که ما را با هم می اندازند در یک کلاس!
یک کمی هم در مدرسه شلنگ تخته انداختیم تا زنگ خورد! به این نکته توجه کنید که ما در مدرسه فقط همدیگر را داشتیم چون بقیه ی بچه ها سایه مان را با تیر می زدند و به خاطر محبوب بودنمان بین معلمها ، رسما” حالشان از ما به هم می خورد! روزی نبود که مادر یا پدر یکی از بچه ها نیاید چغلی(چقلی؟!) که اگر معلم به مژده اینجوری گفته چرا به بچه ی ما نگفته. یا اگر سمانه مبصر شده چرا بچه ی ما نشده. خلاصه اوضاعی داشتیم. آن روز هم در مقابل نگاه های سرشار از حرص بچه ها در صف ایستادیم و هنوز کلاس بندی نشده ناظم با بلند گو اعلام کرد که ” مژده الف” برو سر صف کلاس اولی ها. از امروز مبصر اونایی “
صدای ایش و اوووش و اه اه و خلاصه هر چه صدای ناخوشایند بود از دور و اطراف بلند شد. من هم طبق معمول بی توجه به اعتراضها ، رفتم سر کلاس اولی ها و مبصری کردم! ( آخی… اینقده با نمک بودن. هنوز قیافه هاشون یادمه با اون مقنعه های کجکی و صورتای نقلی که مث موش آدمو نگاه می کردن!)
اولی ها که راهی کلاس شدند برگشتم سر صف خودم و در انتظار کلاس بندی. من و سمانه دستهای همدیگر را گرفته بودیم و الکی به خودمان ژست اضطراب میدادیم و می خندیدیم. مثلا دلمان شور میزد که نکند در یک کلاس نیفتیم! اسم سمانه را در کلاس خانم ضیائی خواندند و خبری از اسم من نبود. همانطور بغض کرده سر جا ایستاده بودیم و ناباورانه منتظر بودم اسم خودم را بشنوم اما من در کلاس معلم جدیدی بودم که برای آموزش کلاس پنجم آمده بود: خانم محمدی. تمام روز را بغ کرده گوشه ی کلاس نشسته بودم. منتظر بودم زودتر مدرسه تمام شود و بغضم را در خانه منفجر کنم! و روز اول مهر که همیشه بهترین روز سال تحصیلی بود واقعا برایم زهر مار شد.
چون فقط باید خاطره ی روز اول را می گفتم، همین جا در اوج غم و رنج و با جگر ریش ریش شده تمامش می کنم! خوب قبول کنید برای آن سن و سال غم بزرگی بوده! اما بگذارید این را هم بگویم که خانم محمدی بعد از سمانه بهترین دوست من شد! معلم فوق العاده دلسوزی که هرگز چشمان مهربانش را فراموش نخواهم کرد. بعدها به من گفت همان روز اول فهمیده بودم از دوستت جدا افتاده ای و به خودم قول دادم کاری کنم این قضیه یادت برود. که الحق خیلی خوب، موفق شد!
من “بهار” از وبلاگ یه چشم آلبالو یه چشم گیلاس و “سعید” از وبلاگ زیر تیغ رو دعوت می کنم به این بازی. البته مسلما همه می تونن بازی کنن! و کسانی هم که اسم بردم اصلا خودشونو اذیت نکنن! فقط اگه دوست دارن بنویسن.
اول: عید فطرتان مبارک. نماز روزه هاتان قبول. راهپیمایی روز قدس هم قبول اندر قبول!
دوم: درست شدن بلاگفا هم مبارک. تا تنور داغ است بهتر است پست جدید را بگذاریم که معلوم نیست این بلاگفا باز دو روز دیگر چه سازی می زند!
سوم: خبرنامه زیر لیوان RSS در سمت چپ مخصوص کسانی که از گوگل ریدر بدشان می آید! و می خواهند با ایمیل از آپ شدن اینجا با خبر شوند. متاسفانه این ایمیل ممکن است به قسمت bulk یا spam فرستاده شود.
خوب… بی مقدمه (!)می روم سر اصل مطلب.
خیلی حیف است که ما در کنار خیلی وبلاگهای خوب که می خوانیم بعضی وبلاگها را نخوانیم! فقط به خاطر اینکه صاحبش عادت ندارد برای همه کامنت بنویسد. مثلا وبلاگ قصه های دختر پرتقالی که اگر تا حالا وبلاگش را نخواندید اشتباه بزرگی کرده اید! یعنی خودم هم تقریبا تازگی ها کشفش کرده ام و گفتم خوب است به دوستانم هم معرفی کنم. زبان شیرین ، مفید و مختصر بودن مطالب یا حتی در صورت طولانی بودن خسته کننده نبودن و خودمانی بودن نوشته ها از ویژگیهای اصلی این وبلاگ است.
گفتم” خسته کننده نبودن”. بگذارید این را هم بگویم. من بعضی وبلاگها را ( واقعا فقط بعضی ها خیلی کم ) باز می کنم می بینم هر چه غلتک موس را پایین می برم خبری از تمام شدن پست نیست. ( به هیچ عنوان عادت ندارم پست ها را نصفه نیمه بخوانم ) یک نفس عمیق می کشم و شروع می کنم به خواندن! به امید اینکه جذابیت پست مرا در گیر کند و گذشت زمان را حس نکنم! بعد هی می بینم اول خانم یا آقا دست انداخته گردن یار. بعد یار سرش را گذاشته روی شانه ی خانم یا آقا. بعد با هم حرف زده اند. بعد با هم رفته اند رستوران. بعد با هم رفته اند خرید. بعد هی به هم عشق ورزیده اند. بعد خدای نکرده دعواشان شده. بعد دوباره آشتی کرده اند! بعد به همین ترتیب…. در اینجا ذکر دو نکته لازم است: اول اینکه شاید ذکر بعضی جزئیات برای خودتان جذاب باشد ولی برای خواننده خسته کننده است! و لزومی ندارد مو به مو تمام اتفاقات ذکر شود. اصلا خلاصه گویی یک هنر است و برای یک وبلاگ امتیاز بزرگی است. اگر در همین خاطرات به ظاهر معمولی شما نکته ای هم باشد که به درد ما بخورد با خلاصه گویی ، آن نکته ، برجسته می شود ولی با گفتن جزئیات به درد نخور اصلا نکته ای دیده نمی شود! نکته ی دوم اینکه : واقعا وقتی تمام مطالب وبلاگ شما همیشه یا بیشتر اوقات همین ماجراهاست از خواننده های وبلاگتان چه توقعی دارید؟ خوب هر بار بیایند چه بگویند؟ نظرات تکراری و همیشگی؟ اگر نیایند یک جور دلگیر می شوید اگر هم بیایند خودشان درمانده می شوند!
می دانید؟ نوشتن بعضی خاطره ها فقط و فقط در دفترچه خاطرات و برای خود ما قشنگ است نه برای دیگران. وبلاگ هر چقدر هم که شخصی باشد باز عمومی است! یعنی اگر توقع داریم ما را بخوانند باید کمی برای وقت خواننده ها ارزش قائل شویم .
تاکید می کنم خاطره گویی حتی از نوع عشقی (!) خیلی هم خوب است ولی دراز گویی و بیان کوچکترین کارها و حالتها را اشکال یک نوشته می دانم مگر اینکه برای تامین هدف اصلی نوشته ضروری باشد. مطمئنم خیلی ها با من هم عقیده اند. امیدوارم کسی را دلگیر نکرده باشم. کلا دوست دارم همه به بهتر شدن یکدیگر کمک کنیم و همه انتقادپذیر باشیم. بهتر است سعی کنیم کمی این خصوصیت را از سران مملکت بخصوص رئیس جمهور 24 میلیونی یاد بگیریم!!
روی صحبت همه ی این حرفها “خودم” هم بودم! چون مطمئنا” کم عیب و ایراد ندارم.
دختر پرتقالی و قصه هایش را فراموش نکنید!